X
تبلیغات
خاطره

خاطره

کفشهایم کو؟؟؟

آبجیم در حالیکه حس گرفته و تو پنجره نشسته:»کفشهایم کو؟؟؟

باید امشب بروم...

من:به درککک...!!! پاشو برو...کفشات تو جا کفشیه!

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 15:57  توسط آرمیتا  | 

کفشهایم کو؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 15:55  توسط آرمیتا  | 

خاطرات منو snow girl و آبجي کوچولو

 

1.يه روز اسنو گرل کنار پنجره نشسته بود و حياطو تماشا مي کرد خيلي هم حس گرفته بود و احساساتي شده بود
خير سرش داشت از منظره ي طبيعت لذت مي برد!
اما يهو يه گربه پريد به سمت شيشه و چسبيد به پنجره!
بايد مي ديدين که دندوناش چقدر چندش آور بود!
همين طور بايد قيافه ي اسنو گرل رو هم مي ديدين
که چقدر ترسيده بود!


2.يه روز تو حياط با اسنو گرل و آبجي کوچولوم آب بازي مي کرديم
آبجي کوچولوم 2 سالشه بايد ببنين که چقدر بامزه و خوشگله!
هرچيه از من که خوشگلتره
بعدش آبجيم مثلا ميخواست ما رو با اب خيس کنه
برعکس شلنگو بد گرفته بود خودش خودش کلي خيس شد عين موش آب کشيده!
ما هم کلي بهش خنديديم
آخرش هم حرصش گرفتو مارو خيس کرد!


3.يه روز پشت کامپيوتر نشسته بودم
و جنگويان سامورايي بازي مي کردم! آخ نمي دونين چقدر حال ميده!
کلي مرحله رفته بودم ميخواستم نا سلامتي سيوش کنم که دوباره آبجي کوچولوم زد تو ذوقم!
نامرد از لاي صندلي رفت زير ميز و سه راهو خاموش کرد!
حالا برگشته باخنده بهم ميگه: ديدي منم بلدم!
کفرم دراومد!
نمي دونين چه جنگي راه انداختم! 


4.يه شب من تو اتاقم خوابيده بودم که آبجي کوچولم اومد بهم سر بزنه که ببينه خوابم
منم اون لحظه بيدار شدم خواستم کمي سر به سرش بزارم
با صداي ترسناک شروع کردم:
يوهوووو هههه هاااااا
بايد مي ديدين که چطور مي ترسيد و داشت فرار مي کرد!
فکر کنم تو عمرش اينقدر سريع ندويده بود!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مرداد 1389ساعت 11:40  توسط   | 

من و آجیم و اشکان!!!

سلوم

الان جمعمون جمعهمن و آجیم و پسرخالمتا دقایقی پیش هم داشتیم با هم بدمینتون بازی می کردیم الانم داریم به شکممون می رسیم پسرخالم داره در مورد حیوانات خانگیش نطق می کنه بعد هم هر هر می خندیم آخه ماجراها دارن این موجودات دوست داشتنی 

کلا سوتی موتی تو کار ما نیس که اینجا بنویسیم اما آبجیم تا دلتون بخواد سوتی داره و من یادم نمی آد این روزی سوتی نداده باشه و سرشو بذاره رو بالش کلا خیلی باحاله 

ما که خیلی بهش می خندیم!!!!!!

پسرخالم هم داره می خنده اصن خنده خیلی خوبه

تا می تونین بخندین

امروزم کلاس اسکیت داشتم ..با دوستم هانیه رفتیم در باشگاهو زدیم...خانومه اومده گفت"کیه؟؟؟" من و هانیه هم فرار کردیم هانیه پرید تو ماشین...منم رفتم پشت ماشین قایم شدم آبجیم و بابام هم تا تونستن بهمون خندیدن و هی آبجیم بهم گفت انیشتین

بعله دیگه! سوتی موتی نیس تو کار مااا یهو هول ورمون داشت یارو گفت کیه؟؟؟

دیگه من برم تا پسر خالم دخل عروسکام رو درنیاورده

بای بای

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 21:28  توسط آرمیتا  | 

تولد...تولد...تولدم مبارک!!

سسسسسسلام! امروز تولدمه جانمی جااااان امروز من همه کاره ی خونمو همه به حرفام گوش می کنننیشخنداز خود راضی عصر هم مهمونی داریم...شاید چندتا عکس از تولدم و کیکم و کادوهام گذاشتم...البته شابدمتفکر

حالا دست دست دستتشویقتشویقتشویقتشویقتشویق

هوراهوراهورا

حالا باید برم اتاقمو مرتب کنم یا شاید بهتر باشه بگم آجیم مرتب کنهشیطاننیشخند

وجدان:نه...باید خودت مرتب کنی...حالا که تولدته نباید که به همه دستور بدی!فرشته

نفس بد:امروز تولدته....برو حالشو ببر..مگه دور از جون آبجیت مرده؟؟؟؟؟شیطان

وجدان:نه این کارو نکن!

نفس بد:می گم بکننننن!!! تو امروز باید به همه دستور بدی!!!منتظر

وجدان:نکن!!!!آبجیتو اذیت نکنننن بچه!!!

نفس بد: اگه آبجیتو اذیت نکنی پس کی رو بکنی؟؟؟؟؟

وجدان:آفرین...برو اتاقتو مرتب کن...بذار آبجیت به کاراش برسه!

نفس بد:امروز روز توئه! برو استراحت کن...به آبجیت دستور بده که مرتبش کنه!شیطان

من:موافقم!!!!نیشخند

آبجیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی....!!!منتظر

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 12:54  توسط آرمیتا  |